تبليغاتX
دل من گمشده ایست در صحرا

من دلم می خواهد کسی باشد

            به وقت تنهایی دوست و یاورم

            به وقت ناراحتی سنگ صبورم

            به وقت گریه شانه اش تکیه گاهم

            و آغوشش مأمنی برای وجودم

من دلم می خواهد کسی باشد

            همیشه به یادم

            همیشه در کنارم

            دلش برای دیدنم همچو روز اول آشنایی پر بکشد

            و برای شنیدن صدایم لحظه ها را تا ساعت عاشقی قدم بزند

من دلم می خواهد کسی باشد

            که طنین صدایش دلم را به لرزه در آورد

            سیمای پر مهرش آرامشی جاودانه به من بدهد

            دستان چون برگ گلش برای دستهایم بی تاب باشد

            دلش از جنس بلور

            قلبش سراسر از جنس مهر

            و تار و پود وجودش از محبت

من دلم می خواهد کسی باشد

            که عشق را بشناسد

مراقبش باشد

هوایش را داشته باشد

که اگر من یادم رفت او یادش باشد

عشق چیست

کیست

از کجا آمد

چگونه آمد

چگونه عشق شد

چگونه من شد

چگونه او شد

چگونه ما شد

چگونه در ما تجلی پیدا کرد

و چگونه من و او را یکی کرد

تا با هم بودن

با هم ماندن

با هم  زیر یک سقف رفتن و ماندن

            با هم بزرگ شدن

و با هم تجربه کردن

من دلم می خواهد کسی باشد

            که هر روز با رفتارش عشق را به یاد من بیاورد

            با کلامش عشق را بیاموزد

من دلم می خواهد کسی باشد

            که با لحظه ای غمگین بودنم دنیا را کلافه کند

            و با لحظه ای نبودنم دنیایش تمام شود

من دلم می خواهد کسی باشد

            که حرف دلم را بخواند

            بداند

بفهمد   

            بدون کلامی راز نگاهم را بگیرد

من دلم می خواهد کسی باشد

            فکرش از جنس نسیم سحری

            پاک و بی آلایش

            آزاد و رها

نیست کسی اینچنین

من دلم می خواهد کسی نباشد ...

+ نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 19:22 |
اگر به خانه‌ی من آمدی ، برایم مداد بیاور،

مداد سیاه می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم ،تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم شخم بزنم وجودم را ...

بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم، بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،برچسب فاحشه می‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 12:5 |
كاش آن لحظه كه تقديم تو شد هستي من ،
مي سپردم كه مراقب باشي،
جنس اين جام بلور است ،
پر از عشق و غرور است،
بازيچه شود ميشكند...

و شکست ...

+ نوشته شده توسط شیما در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 22:46 |
خبر...
چه خبر بود به باغ؟
که پرستو به سحر داد ز کف صبر و قرار...
آنچنان سرخوش و مست
روی آن شاخه نشست
که من از شوق، رها کرده نماز
«چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست »
پنجره بگشودم
باغ ، تن شسته و خاک
پیشباز سفری گمشده را دست بکار...
ده که غوغایی بود
سوسن و لاله، اقاقی، همه در رقص به پرواز نسیم
ارغوان آیینه دار...
همه جا عطر دلاویز عبورت
همه جا شوق طرب خیز حضورت
خبر از آمدنت بود...
بهار

+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 12:19 |
مرد در مقابل چشمان زن آرام چون همیشه و پر از سکوتی تاریک

و زن که دیگر صبر و شیطنت گذشته را به خوابهایش سپرده ، خیره در دهان تنها مرد زندگیش.

مرد به سخن می آید با جمله ای کوتاه " من رو ببخش به خاطر امیدهای خیالی که به تو بخشیدم"

و زن سکوت می کند تا شاید فریادی عظیم را در خود بلعیده باشد.

+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 11:27 |

خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته ام از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام گمشدن تو فصل طوفانی

حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم

نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن به قدر لحظه راهی نیست
 

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه

سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر
تو دریای ترک خرده میون موج خاکستر
+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 14:21 |
سالها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا زد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

وخدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت و از زمین دور شد

راستی من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟؟

+ نوشته شده توسط شیما در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 14:41 |
کاش میدانستی بعد از آن دعوت زیبا
به ملاقات خودت
م
ن چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد

من سراسيمه به دل بانگ زدم

آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز

خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت

هر چه باشد، بلد راه تويي

ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
  تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:

مرحمت كم نشود

گويا با من بنشسته دگر كاري نيست

جاي ماندن چون دگر نيست،

از اينجا بروم

مژده دادم به نگاهم، گفتم:

نذر ديدار قبول افتاده است

و تپش هاي دلم را گفتم:

اندكي آهسته، آبرويم نبري

عقل، شرمنده به آرامي گفت:

راه را گم نكنيم!!

خاطرم خنده به لب گفت:
نترس
نگران هيچ مباش

سفر منزل دوست،

كار هر روز من است

چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد

...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك

خواب را دريابم

كه تو در خواب، مرا خواهي خواست

كه تو در خواب، مرا خواهي خواند

و تو در خواب، به من خواهي گفت:

تو به ديدارمن آی

آه، كاش ميدانستي

بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت

من چه حالي دارم

پلك دل باز پريد

خواب را دريابم

من به ميهماني ديدار تو مي انديشم...
+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 11:46 |
من یاد گرفتم با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح بحث نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و وروحم را تباه می کند.

از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود...

تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح می دهم.


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 11:12 |
نه!!

حماقت نکن!

اگر پنجره را باز کنی باز هم منتظر خواهی ماند.

در را باز کن

 باید خانه را ترک کرد

 بگذار پنجره منتظر تو باشد

+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 1:15 |