تبليغاتX
دل من گمشده ایست در صحرا
خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جانکندنش غریزی است!

لعنت به این خودآزار سیگار پشت سیگار!


در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

برسنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام!

این مرده ی کفن خوار سیگار پشت سیگار


تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی!

شک و شروع انگار سیگار پشت سیگار

این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار


ماسیده شد تلافی بر میله میله پولاد

در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم این شکوه ها قدیمی است!

مومن به اصل تکرار سیگار پشت سیگار


صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار

اسطوره های خائن در لابه لای تاریخ

خوابند عین کفتار سیگار پشت سیگار


عکس تو بود و قصه قاب تو بود و انکار

کوبیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

با یک طپانچه امشب این عطسه هم ترور شد

شلیک تیر اخطار سیگار پشت سیگار


هر شب همین بساط است چای و سکوت و یک فیلم

بعد از مرور اشعار سیگار پشت سیگار

ته مانده های سیگار در استکان چایی

هاجندو واج انگار سیگار پشت سیگار


کنسرو و شعر و سیگار تاریخ انقضا خورد

سه یک ممیز چهار سیگار پشت سیگار

خود کار من قدیمی است گاهی نمی نویسد

یک مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:19 توسط شیما |

طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


شفیعی کدکنی


+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:50 توسط شیما |

قاصدک غم دارم

غم آوارگي و دربدري...

غم تنهايي و خونين جگري

 

قاصدک واي بر من

همه از خويش مرا ميرانند...

همه ديوانه و ديوانه ترم ميخوانند

مادر من غمهاست

قاصدک! دريابم

روح من عصيان زده و طوفانيست

آسمان نگهم بارانيست


قاصدک غم دارم

غم به اندازه ي سنگيني عالم دارم


قاصدک غم دارم

غم من صحراهاست

افق تيره ي او ناپيداست



قاصدک ديگر از اين پس منم و تنهايي

و به تنهايي خود در هوس عيسايي

و به عيسايي خود منتظر معجزه اي غوغايي


قاصدک زشتم من

زشت چون سنگ خارا 

قاصدک حال گريزش دارم

مي گريزم به جهاني که در آن پستي نيست

پستي و مستي و بد مستي نيست

مي گريزم به جهاني که مرا نا پيداست

شايد آن نيز فقط يک روياست

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 13:21 توسط شیما |

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.

اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند* و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.


* البته این دردهای باور نکردنی که جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمار میاد، گاهی اوقات هم از نظر خیلی ها اتفاقات و پیش آمدهای خیلی عادی هستند که برای همه هست و برای همه اتفاق می افته.در هر صورت با چیزی جز لبخند شکاک و تمسخر آمیز جواب داده نمیشن.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:42 توسط شیما |

سفرت دراز باد آن گاه،
که رهسپار مي شوي سوي ايتاکا،
سفرت معرفت آفرين باد و پر ماجرا

باکت مباد از خشم پوزئيدون، لستريگون ها و سيکلوپ ها، 
در راه تو کس نيست اگر،
انديشه آيد فرا،
و احساس هرگز وانگذارد جسم و جان تو را. 

خشم پوزئيدون، لستريگون ها و سيکلوپ ها را
هرگز ميابي بر راه خويش،
اگر روح تو مگذارد آنان را پيشاپيش

راهت دراز باد.
روزهاي تابستاني بسيار در پيشت باد،
لذت نظاره ي نخستين بندرها نصيبت باد، 
که بر تو شوق پيش نشناخته آورد ياد، 
کن از بازارهاي فينيقي ديدار،
نکوترين متاعشان را بردار،
برو به مصر و در آن ديار، 
بياموز که آنان را آموختني است بسيار. 

ايتاکا را همواره پيش چشم نگاه دار، 
که مقصد توست. 
ليک ميفزاي بر شتاب گام ها؛
بگذار سفرت طول کشد سال ها، 
وکشتي ات بر کرانه ي جزيره ات لنگر اندازد  آن گاه 
که باشي غني و سرشار، از معارف راه. 

توقع مدار که تو را توانگر تر کند ايتاکا.
پيش تر اين سفر زيبا را ارزاني ات داشته ايتاکا، 
هرگز رهسپار نمي شدي بي ايتاکا. 
همه چيزش را به تو بخشيده ايتاکا، 
ديگر هديه اي نمانده او را.

اگر در پايان فقير يافتي ايتاکا را،
گمان مبر که باخته اي. 
پر شور زيسته اي، معرفت اندوخته اي،
و همين است معناي ايتاکا.


کنستانتينوس کاوافيس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 16:45 توسط شیما |

من دلم می خواهد کسی باشد

            به وقت تنهایی دوست و یاورم

            به وقت ناراحتی سنگ صبورم

            به وقت گریه شانه اش تکیه گاهم

            و آغوشش مأمنی برای وجودم

من دلم می خواهد کسی باشد

            همیشه به یادم

            همیشه در کنارم

            دلش برای دیدنم همچو روز اول آشنایی پر بکشد

            و برای شنیدن صدایم لحظه ها را تا ساعت عاشقی قدم بزند

من دلم می خواهد کسی باشد

            که طنین صدایش دلم را به لرزه در آورد

            سیمای پر مهرش آرامشی جاودانه به من بدهد

            دستان چون برگ گلش برای دستهایم بی تاب باشد

            دلش از جنس بلور

            قلبش سراسر از جنس مهر

            و تار و پود وجودش از محبت

من دلم می خواهد کسی باشد

            که عشق را بشناسد

مراقبش باشد

هوایش را داشته باشد

که اگر من یادم رفت او یادش باشد

عشق چیست

کیست

از کجا آمد

چگونه آمد

چگونه عشق شد

چگونه من شد

چگونه او شد

چگونه ما شد

چگونه در ما تجلی پیدا کرد

و چگونه من و او را یکی کرد

تا با هم بودن

با هم ماندن

با هم  زیر یک سقف رفتن و ماندن

            با هم بزرگ شدن

و با هم تجربه کردن

من دلم می خواهد کسی باشد

            که هر روز با رفتارش عشق را به یاد من بیاورد

            با کلامش عشق را بیاموزد

من دلم می خواهد کسی باشد

            که با لحظه ای غمگین بودنم دنیا را کلافه کند

            و با لحظه ای نبودنم دنیایش تمام شود

من دلم می خواهد کسی باشد

            که حرف دلم را بخواند

            بداند

بفهمد   

            بدون کلامی راز نگاهم را بگیرد

من دلم می خواهد کسی باشد

            فکرش از جنس نسیم سحری

            پاک و بی آلایش

            آزاد و رها

نیست کسی اینچنین

من دلم می خواهد کسی نباشد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 19:22 توسط شیما |

اگر به خانه‌ی من آمدی ، برایم مداد بیاور،

مداد سیاه می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم ،تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم شخم بزنم وجودم را ...

بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم، بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،برچسب فاحشه می‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:5 توسط شیما |

كاش آن لحظه كه تقديم تو شد هستي من ،
مي سپردم كه مراقب باشي،
جنس اين جام بلور است ،
پر از عشق و غرور است،
بازيچه شود ميشكند...

و شکست ...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 22:46 توسط شیما |

خبر...
چه خبر بود به باغ؟
که پرستو به سحر داد ز کف صبر و قرار...
آنچنان سرخوش و مست
روی آن شاخه نشست
که من از شوق، رها کرده نماز
«چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست »
پنجره بگشودم
باغ ، تن شسته و خاک
پیشباز سفری گمشده را دست بکار...
ده که غوغایی بود
سوسن و لاله، اقاقی، همه در رقص به پرواز نسیم
ارغوان آیینه دار...
همه جا عطر دلاویز عبورت
همه جا شوق طرب خیز حضورت
خبر از آمدنت بود...
بهار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:19 توسط شیما |

مرد در مقابل چشمان زن آرام چون همیشه و پر از سکوتی تاریک

و زن که دیگر صبر و شیطنت گذشته را به خوابهایش سپرده ، خیره در دهان تنها مرد زندگیش.

مرد به سخن می آید با جمله ای کوتاه " من رو ببخش به خاطر امیدهای خیالی که به تو بخشیدم"

و زن سکوت می کند تا شاید فریادی عظیم را در خود بلعیده باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:27 توسط شیما |