من دلم می خواهد کسی باشد
به وقت تنهایی دوست و یاورم
به وقت ناراحتی سنگ صبورم
به وقت گریه شانه اش تکیه گاهم
و آغوشش مأمنی برای وجودم
من دلم می خواهد کسی باشد
همیشه به یادم
همیشه در کنارم
دلش برای دیدنم همچو روز اول آشنایی پر بکشد
و برای شنیدن صدایم لحظه ها را تا ساعت عاشقی قدم بزند
من دلم می خواهد کسی باشد
که طنین صدایش دلم را به لرزه در آورد
سیمای پر مهرش آرامشی جاودانه به من بدهد
دستان چون برگ گلش برای دستهایم بی تاب باشد
دلش از جنس بلور
قلبش سراسر از جنس مهر
و تار و پود وجودش از محبت
من دلم می خواهد کسی باشد
که عشق را بشناسد
مراقبش باشد
هوایش را داشته باشد
که اگر من یادم رفت او یادش باشد
عشق چیست
کیست
از کجا آمد
چگونه آمد
چگونه عشق شد
چگونه من شد
چگونه او شد
چگونه ما شد
چگونه در ما تجلی پیدا کرد
و چگونه من و او را یکی کرد
تا با هم بودن
با هم ماندن
با هم زیر یک سقف رفتن و ماندن
با هم بزرگ شدن
و با هم تجربه کردن
من دلم می خواهد کسی باشد
که هر روز با رفتارش عشق را به یاد من بیاورد
با کلامش عشق را بیاموزد
من دلم می خواهد کسی باشد
که با لحظه ای غمگین بودنم دنیا را کلافه کند
و با لحظه ای نبودنم دنیایش تمام شود
من دلم می خواهد کسی باشد
که حرف دلم را بخواند
بداند
بفهمد
بدون کلامی راز نگاهم را بگیرد
من دلم می خواهد کسی باشد
فکرش از جنس نسیم سحری
پاک و بی آلایش
آزاد و رها
نیست کسی اینچنین
من دلم می خواهد کسی نباشد ...
