به شانه ام زديکه تنهاييم راتکانده باشي!!! به چه دلخوش کنم؟؟ تکاندن برف ازروي ادم برفي؟؟؟
+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت
16:53 |
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی ای مهربان
چراغی بیاور
و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت
22:36 |
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم
+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
23:8 |