تبليغاتX
دل من گمشده ایست در صحرا
سالها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا زد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

وخدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت و از زمین دور شد

راستی من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟؟

+ نوشته شده توسط شیما در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 14:41 |
کاش میدانستی بعد از آن دعوت زیبا
به ملاقات خودت
م
ن چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد

من سراسيمه به دل بانگ زدم

آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز

خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت

هر چه باشد، بلد راه تويي

ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
  تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:

مرحمت كم نشود

گويا با من بنشسته دگر كاري نيست

جاي ماندن چون دگر نيست،

از اينجا بروم

مژده دادم به نگاهم، گفتم:

نذر ديدار قبول افتاده است

و تپش هاي دلم را گفتم:

اندكي آهسته، آبرويم نبري

عقل، شرمنده به آرامي گفت:

راه را گم نكنيم!!

خاطرم خنده به لب گفت:
نترس
نگران هيچ مباش

سفر منزل دوست،

كار هر روز من است

چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد

...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك

خواب را دريابم

كه تو در خواب، مرا خواهي خواست

كه تو در خواب، مرا خواهي خواند

و تو در خواب، به من خواهي گفت:

تو به ديدارمن آی

آه، كاش ميدانستي

بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت

من چه حالي دارم

پلك دل باز پريد

خواب را دريابم

من به ميهماني ديدار تو مي انديشم...
+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 11:46 |